|
همه ی عجله ام برای کنار زدن آدمهایی که لخت نبودند رسیدن به دستگیره ی طلایی در اتاقم و بستنش پشت به همه ی نشیمن خاک گرفته ای که مربع مربع های وسطش را خودم با همان میله های بافتنی ای بافته بودم که شال گردن خاکستری فرهود را. رسیدن به رخت آویز های اتاقم که از در ودیوار بالا رفته بود و ازشان لباس آویزان بود. لباسهایی که وقتی با دستگیره ی طلایی در را توی چهارچوب سبزش چپاندم، آمدم و دانه دانه شان را از تنم در آوردم و پشت به عکس یک در هفتاد با لباسی که جز صورتم را از آن در آینه ی اتاقم می دیدم ، خوب به عریانی ناخنهای پا تا مو های سرم نگاه کردم. با نفس عمیق دل تنگم برای تراش ماهرانه ی استخوانهایم را گشاد کردم و باز دمش را روی انحناهای نرم تنم سر دادم . دست فرهود توی آینه از موهای فر روی پیشانی اش تا سوراخ وسط چانه اش سر خورد و خودش می دید که چانه ام را رد کرده و گردنم را قلقلک می دهد. بعد دست از قلقلک دادنم برداشت و با لباسهایی که درشان نیاورده بود رفت جلوی تلوزیون نشست . لیوان چایش را سر کشید و خنکی اش را با لبخندش قورت داد . من کنار تلوزیون دست کشیدم به سیاهی موهای رضا و سرش را نوازش کردم. موهای سرش مثل سیاه شال گردن فرهود پس شد و او سر مشکی موهایش را دور چهار انگشت دست راستش حلقه کرد انگار که بخواهد کلاف بزرگی را رویش سوار کند. سرش با تمام لجاجتش، صورتش ، چشمهای درشتش ، دندانهایش و گردنش را همینطور دور کلاف پیچید تا به دستهایش رسید . انگشتهایش دور کلاف رنگ وارنگ خودش از هم باز شدند و کلاف از دستش رها شد. خم شدم، رضا را برداشتم و تا ناخنهای پایش گلوله اش کردم و گذاشتمش کنار تلفن روی میز. فرهود گفت: نگران نباش . همه چی درست می شه. چرخیدم تا رقص موهای خرمایی ام را روی عکسم ببینم. چرخیدم. چرخیدم . چرخیدم . خودم توی آینه ، خودم روی دیوار ، خودم روی نوک دستهایم که فاصله شان حالا همقد خودم شده بود ، خودم روی ساقه های نور روی پرده ی حریر ، خودم روی کتابخانه … پایم که پیچ خورد یحیی سرش گیج رفت و خورد به آینه که با کمد قاب شده بود. طوری که اگر دستم را جلویش نگرفته بودم سرش هم از آینه افتاده بود بیرون. گوشه ی آینه شکست و خرده هایش قاطی قطره های خون یحیی ریخت توی اتاق. توی آینه سر یحیی را رو به عکس روی دیوار چسب زخم چسباندم و نوازشش کردم . سرش را توی سینه ام بغل نکردم. هنوز بوی خاک می داد. روی دستهایش همان خاکی نشسته بود که قبر مریم را با آن پر کرده بود. ترسیدم یحیی هم پس شود . سرش را توی سینه ام بغل نکردم ، گذاشتمش روی پاهایم و او نرم نرم دردش را انداخت توی استخوانهای زانوی چپم . زانویم خیس شد. سرد شد . یحیی اشکهایش را ریخت روی بنفشه های دامنم.بنفشه ها غنچه دادند. غنچه ها گل شدند. من سردم بود. بهار شد… یحیی خیس خیس شده بود. پاییز یحیی را لای گلبرگهای خشک بنفشه بلند کرد و برد. دامن خیسم را در آوردم ، تکاندم و روی بند رخت آویزان کردم . آفتاب تابستان خشک خشکش می کرد. فرهود گفت : نگران نباش. درست می شه . فرهاد مثل وقتی که چیزی راضی اش نمی کرد پشت به من به آینه تکیه داده بود . شلوارک آبی ام را با تکانی از زیرش بیرون کشید و به من داد . شلوارک را پوشیدم و در کمد را بستم . توی آینه به جای شلوارک آبی چهارخانه ام پشت سر فرهاد، گردن لخت و چند مهره ی بالایی ستون مهره هایش چسبیده بود به آینه و دورش بخار نشسته بود. گفتم: سردته فرهاد؟ گفت : نه. من تنهایی چیزی نمی خورم. گفتم برات پتو بیارم ؟ گفت : گفتم که، تنهایی نمی تونم هیچی بخورم. گفتم : اگه می خوای پالتوی من بالای سرته برش دار بپوش. گفت : نه. اگه تو هم دوست داری می ریم با هم می خوریم . پالتویم را بر داشتم و دور شانه هایم انداختم. فرهاد پالتوی قهوه ای ام را از بالای سرش روی رخت آویز برداشت و همانطور توی آینه مچاله شده و پشت به من انداخت دور تنش. شلوارک آبی فرم تراش استخوانهایم را گرفته بود و تا زیر زانو گرمم می کرد . جورابهای پشمی ام را می خواستم تا سرمای سرامیک ها گورش را گم کند. فرهود گفت: آروم باش . باور کن درست میشه. در کمد را باز کردم . پاییز وزید توی اتاق و در را کوبید به من و پرتم کرد نزدیک لبخند چسبیده به دیوارم. باران پاشید کف اتاق و خرده های آینه را همراه خون یحیی خیس کرد. اتاق بوی خون گرفت و پالتوی خیس خورده ی تن فرهاد. کلاف های نخ کف اتاق قل می خوردند و دندانهای سفیدشان، ناخنهای دست یا شاید هم پایشان را می کشیدند روی سرامیک کف اتاق و صدای قیژ قیژشان استخوانهایم را چنگ می زد . بنفشه های خشک همراه باران پاشید توی صورتم . موهای سیاه رضا روی سر و چشمهای درشتش شبیه عکس کودکی اش توی کیف پولم ، بافته می شد . دستگیره ی طلایی را کشیدم و این بار در را پشت به آینه، پشت به خودم روی دیوار ،پشت به کلاف ها، پشت به کتابخانه و پشت به پاییز وحشی کمد کوبیدم توی چهار چوب سبزش . کف پاهایم که جوراب پشمی جلدشان نکرده بود روی گرد و خاک سرد نشیمن یخ زده بود . فرهود شال گردنش را باز کرد و نشست.گفتم : نه! پس نشو فرهود. گفت : بیا کنار من بشین عزیزم. بیا. نگران نباش همه چی درست می شه . باور کن . سبزی کاناپه بغلش کرده بود و از فنجانش بوی چای بخار می شد .
6/6/88
زن مثل دایناسور چاق پیری که زخمی هم شده باشد و بخواهد از یک پهلو به پهلوی دیگرش بخوابد ، به خودش تکانی داد و دوباره خودش را روی ابرو باد سرخ و اتو نکشیده ی روتختی ولو کرد. ناله ی فنر های تخت آرام در صدای نفسهای زن محو شد. چشم های گرد و بیرون زده اش جوری پف کرده بود که آفتاب پرست پیشش کم می آورد. چشمهایش را باز کرد و دنبال ساعت روی دیوار گشت. بلند شد و سمت پنجره رفت. از پتویش بوی آدم بدبخت زمینگیری می آمد که زخم بستر هم گرفته باشد. پرده ی حریر را با ساتن سفید زیرش که حالا دیگر لبه ی بالا و گلهای پایینش به خاکستری می زد کنار زد. پنجره را که باز کرد ، آفتاب همراه صدای اذان افتاد توی اتاق. همین طور که پشت به پنجره از اتاق بیرون رفت آستینهای چروک لباس تریکویش را بالا زد. یک لنگه ی جورابش از چاله ی زیر زانویش تا ساق از ریخت افتاده ی پایش لوله شده بود. خم شد و لنگه ی دیگرش را هم از زیر زانو لوله کرد، قوزک پایش را رد کرد و جوراب را در آورد و گوشت های کنار زانویش را تالاپی بیرون انداخت. روسری گلدارش را از سرش باز کرد و فرق سرش را از بین موهای رنگ شده ای که ساقه های جوگندمی رنگ موهای خودش بیشتر از پنج سانت بلند شده بود باز کرد و وضویش را گرفت. صدای زنگ مدرسه از حیاط پشتی توی خانه پخش شد. مرد جلوی مدرسه کیفش را زمین گذاشت. دستش را کشید به پشت گردن آفتاب خورده اش و خیسی اش را با دستمال توی جیبش خشک کرد . دستمال را بیرون آورد و روی گردنش کشید و همین طور از پشت گوشش کشید و آورد عرق روی پیشانی اش را خشک کرد . کیفش را برداشت و راه افتاد و دستمال را پرت کرد توی سطل زباله ی جلوی مدرسه . آفتاب از خانه ی مرمری سر کوچه داغ تر می خورد توی صورت مرد. بعد از خانه ی مرمری پیچید و سایه اش کوتاه تر از قبل افتاد سمت راستش ، بعد کم کم توی سایه ی خانه ها گم شد و مرد خودش را به دیوارها نزدیکتر کرد . از پشت در خانه ای بوی غذایی می آمد که مرد نمی توانست بفهمد چیست! حس کرد دهانش خیس تر شده و آب دهانش را از تشنگی قورت داد . در خانه ای باز بود و پسر بچه ای شلوارش را پایین کشیده بود و می شاشید روی سر دختری که داشت توی باغچه سبزی می چید. و زنی با موهای برهنه خم شده بود و سرش را از پنجره آورده بود بیرون و بچه را به فحش می کشید. مرد که رد شد زن یقه اش را بالاتر از چاک سینه اش کشید و پنجره را تا نیمه بست . مرد کلید را توی قفل در چرخاند ، حالا صدای گریه ی پسربچه آهنگ پس زمینه ی فحش های زن شده بود. صدای بسته شدن در که آمد زن در یخچال را باز کرد. غذای شب مانده شان را روی شعله گذاشت و خم شد و جورابهایش را تا زانو بالا کشید. مرد در را بست و وارد خانه شد. – سلام. دامن رنگ و رو رفته ی زن از پشتش تا ران بالا رفته و بود و توی هوا تاب می خورد. کمرش را صاف کرد و پشتش را از مرد به سمت اجاق گاز . - سلام . اومدی ؟! - نه هنوز تو راهم ، ناهار چی داریم؟ - غذای دیشب . - لعنت. دیشب هم به زور خوردیمش... بیارش دیگه. کجا می ری؟ - تا من نمازم رو بخونم گرم می شه . مرد با نگاهش زن را تا چادر نمازش را روی سرش انداخت دنبال کرد . - یکم خودتو لاغر کنی بد نیست! قیافه اش را در هم کرد و کیفش را پرت کرد روی زمین . زن کش دامنش را از زیر شکمش تا نزدیک سینه های آویزانش بالا کشید و رها کرد . لنگه ی جورابش از زیر زانو تا ساق پای از ریخت افتاده اش غلتید و روی مچش ایستاد. - استغفرالله . الله اکبر. و قامت بست و نمازش را خواند . جانمازش را جمع کرد. - رژیم گرفتن هم خرج داره آقا ... تو پولشو بده منم میرم دکتر تغذیه و رژیم می گیرم . بماند که غذاهای رژیمیشم که چیو چی... - به اینا نیست تنه لش. اراده کن کم بخور. ورزش کن . طناب بزن، نه. نه طناب نزن! خونه میریزه رو سرمون... و صدای خنده های عصبی اش خانه را پر کرد. هر دو پشت میز ناهار نشستند . از ظرفشویی بوی غذای پس مانده می آمد. زن جوری به میز تکیه کرده بود که سینه هایش روی میز افتاده بودند و سرش فرو رفته بود توی گردن کوتاهش وهر دو با هم توی شانه هایش . مرد ناهارش را خورد ، چرتی زد و از خانه بیرون رفت . - میرم یکیو بیارم این گند و کثافت هارو جمع کنه. و در را محکم بست. هنوز در به چهار چوب نخورده بود زن روی کاناپه ولو شد. زیر شکمش را خاراند و کش دامنش را دوباره انداخت زیر شکمش . بعد تمام سنگینی اش را روی کاناپه خواباند. صدای در که آمد خررر... بلندش قطع شد و دوباره با مکث به هوا رفت . صدای به هم خوردن پنجره بالاخره بیدارش کرد . نشست تا خواب پایش بپرد. صدای فنر تخت عروسی اش که شانزده سال بود تشکش را عوض نکرده بودند ، صدای باد ، صدای به هم خوردن پنجره و صدای خفیف حرف زدنی از اتاق به گوشش می رسید اما تا پایش بیدار نشده بود نمی توانست تکان بخورد. مرد روی تخت خوابیده بود و باد از پنجره وقتی باز می شد روی تن لختش بازی می کرد و باز پنجره بسته می شد. مرد داشت طعم گس لبهایش را عوض می کرد. زن جورابهایش را بالا کشید، کش جوراب روی ساق پایش را چاله کرده بود . در اتاق نیمه باز بود . زن نگاهی به خودش و دوباره نگاهی به مرد و دستهای فرو رفته اش در موهای بلند و صاف زن انداخت. پرده ی حریر و ساتن سفید زیرش که حالا به خاکستری می زد نور را در اتاق تاب می دادند... فنرهای تخت شانزده سال بود این طور خسته نشده بودند.
|
Ðe$igNER
мюzhgай |